تقدیم به خواهر گـــــــــــــلم 

           

                            بهترینم 

 

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥



 

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳٠



 

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥



 

 

یک نفر نیست کـه غمهای مرا بشناسد

دل تنها ، دل تنهـای مـرا بشناسد

حجـم خاکستـری غربت تنهـایی مـن

یک نفر نیست کـه دنیای مـرا بشناسد

یک نفر نیست که از خاموشی چشمانم

شب یلـــدای مرثیه های مــرا بشناسد

سفر عشـق به آبــادی خامــوش دلــم

یک نفر نیست که رویای مـرا بشناسد

یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی

غـم پنهـان ، غـم پیـدای مــرا بشناسد

یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک

طلب عشــق و تمنـــای مــرا بشناسد

دلــم آویختــه از دار پــریشــانی هـا

یک نفر نیست مسیحـای مـرا بشناسد

یک نفر نیست که غمهای مرا بشناسد

دل تنها ، دل تنهـای مـرا بشناسد

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦



 

 

YYYYYYYYYYYY  

در پس سکوت بی انتهایم

سرشارم از نا گفته ها

نا گفته هایی که زمان بازگو کردنشان،

هر گز است....

و من خیره به ثانیه هایم

و چشم در راه هرگز...

و مانده ام حیران و سرگردان که چرا

هرگز نمی آید...

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦



 

سپاس تو را

که به هر انسانی

سپری از تنهایی بخشیده‌ای تا هرگز فراموشت نکند

حقیقت تنهایی تویی و فقط نام تو این تنهایی را راهنماست

...آری وقتی این تنهایی در تو و از توست می‌توانم

گناهم را

به دست بخشودگی تو بسپارم.

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦



 

 

 

 گلم

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ،

 تموم خونه دیوار این خونه فقط خوابه

 تو که رفتی هوای خونه تب داره ،

داره از درو دیوارش غم دوری  تو می باره 

دارم می میرم از بس غصه خوردم ،

بیا بر گرد تا ازدوریت نمردم،

همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت،

دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

تو حیات خونه دل می گیره درخت ها همه خاموشن،

به جای کفتر و گنجشککلاغایسیاه پوشن 


چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ،

 دیگه ساعت روطاقچه شده کارش فراموشی،

 دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه  توی کاره ، 

تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ،

تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ،

دیگه ازرنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،،

من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری،

محبت روبه فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از

 گلم

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦



 

 

 

زمان بس کند می گذرد برای آنانکه در انتظارند
بس تند می گذرد برای آنانکه می ترسند
بس طولانیست برای آنانکه در اندوهند
و بس کوتاه برای آنانکه سرخوشند
اماگلم

 ابدی است برای آنانکه
به انتظار عزیزانشان هستند

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦



 

 YYYYYYYYYYYY  

خسته ام
خسته ی درد خا ستن و نتوانستن
مانده ام
مانده ی ظلمی که بر خود و او روا داشته ام
دلتنگم
دلتنگ لحظه های بودنش
بی قرارم
بی قرارموج خیز خاطره های عشق
دلواپسم
دلواپس لحظه های سکون و سکوت
و تنها
ای همیشه در قلبم ماندگار
می گذشتم
در نهایت تنهایی تا به باد بپیوندم
می گذشتم شکسته تر از برگهای پاییزی
وغروب را در انزوای ساکت خود می دیدم
و می شنیدم
کسی به من می گفت:
تو مثل ذره های شناور آبها
بیهوده زیستی !!!!!!
می گذشتم و بی آنکه بخواهم
گلهای سرخ عشق را به خاک می سپردم
و برگهای سبز را می دیدم
که در آستانه ی بهار دلم کوچ میکنند

و به پاییزی خیالی می پیوندند
می گذشتم در نهایت تنهایی
و انتها برای من چیزی جز بهانه نبود
می گذشتم و در آیینه های آب می دیدم
که تصویر زندگی بی تو
رنگ غروب دارد
و می اندیشم من هم گناه زیستن را
مثل تمام آدمها
ندانسته تکرار کرده ام

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦



 

 

 

سفر
کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشودبرنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رها برگردی کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست

  
نویسنده : حبیب ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦